تبليغاتX
کلبه ی تنهایی من

کلبه ی تنهایی من

وقتی دلتنگ شدی

به یاد بیارکسی روکه خیلی دوست داره

وقتی ناامید شدی

به یاد بیارکسی روکه تنهاامیدش تویی

وقتی پراز سکوت شدی

به یاد بیارکسی روکه به صدات محتاجه

وقتی دلت خواست ازغصه بشکنه

به یاد بیارکسی روکه توی دلت یه کلبه ساخته

برچسب‌ها: تنهایی, عشق, کلبه تنهایی, شعر, درد جدایی

+ نوشته شده در 90/04/30 14:59 توسط محمدرضا مصدق پور |


وقتی تنهایی میاد سراغت دوست داری یه موزیک ملایم بزاری آروم بری توی دنیای خودتو پرواز کنی

+ نوشته شده در 90/02/30 20:36 توسط محمدرضا مصدق پور |


 در بستر تنهايي شب تا به سحر بيدار مانده بود و من، غرق روياي شيرين دوست داشتنها با هم بودنها آسمان دلم پر ستاره بود ماه در کنارم آرميده بود به هر کجا که مي نگريستم روشنايي بود و نور تلاءلو مهتاب آه روياي قشنگ با تو بودن در سپيده دم بيداري شب آرام در کنار بسترم خوابيده بود

+ نوشته شده در 90/02/29 19:5 توسط محمدرضا مصدق پور |


من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من ، من خودم هستم و یک حس غریب که به صدعشق و هوس می ارزد

+ نوشته شده در 90/02/29 16:10 توسط محمدرضا مصدق پور |


رفتی و پنداشتی رفته ام
دل به غریبه بستی و پنداشتی دل به غریبه بسته ام
غرورت. چشمهایت را به رویم بسته اند
گمان کردی دیگر از نگاهت خسته ام
ولی افسوس نمیدانستی
من هنوز
در انتظار دیدن چشمهایت
پشت این تلسم پلکهایت نشسته ام

+ نوشته شده در 90/02/29 13:42 توسط محمدرضا مصدق پور |


حرف دل عاشقان را به زبان ساده مینویسم تا همه ی آنهایی که عشق را تجربه کرده اند و شیرینی و تلخی زندگی را چشیده اند متنهای مرا به سادگی بفهمند و درک کنند و آنها را به یاد خاطرات شیرین و تلخ با عشق بودنشان بیندازم ، مینویسم از عشق از درد از زیبایی و از دلهره های آن ، قلم و کاغذ زندگی از بچگی با من رفیق بوده اند و این احساس پر از عشق که شما می خوانید احساس زیبائیست که خداوند به من هدیه داده است سپاس آن خدایی که این نعمت بزرگ ، نوشتن و درک مفاهیم زندگی را به من عطا کرد ، متنهای من نه شعر است و نه کلمات ادبی ، تنها کلام صادقانه ایست همه و همه حرف دل ما عاشقان است
به امید اینکه عشق همه ی ما انسانها پاک و مقدس باشد

+ نوشته شده در 90/02/29 0:8 توسط محمدرضا مصدق پور |


دلتنگ باران

دلم برای باران تنگ شده است، دلم برای صدای قطره هایش تنگ شده است ، برای پرسه در زیر بارانی که به من آموخت رسم زندگی را، دلم تنگ است برای صدای غرش آسمان برای ابر های سیاه سر گردان ، در آن روز ها بارانی بود برای قدم زدن در زیر آن و خالی کردن دلهای پر از غم ، مدتیست دیگر نه بارانیست و نه ابری این روز ها تنها یک قلب است که پر از درد و دل است ، نمیداند درد و دلش را به چه کسی بگوید پس ای باران ببار که درد و دلم را به تو بگویم بگذار من نیز مانند تو و همراه با تو ببارم ، ببارم تا خالی شوم از غصه ها ، از دلتنگیها رها شوم ، اگر دستی نیست برای آنکه اشکهایم را از گونه هایم پاک کند ای باران تو میتوانی با قطره هایت اشکهایم که از گونه هایم سرازیر شده است را پاک کنی اگر کسی نیست که در کنار من قدم بزند و با من درد و دل کند ای باران تو ببار بر من تا خیس خیس شوم خیس تر از پرنده ی تنها که بر روی بام خانه ی دلتنگیها نشسته است و خسته است ، اگر بغض گلویم را گرفته است تنها یک آرزو برای خالی شدن خود دارم ، آرزوی غروب و باران را دارم کاش غروبی بیاید همراه با باران برای خالی شدنم
ولی کاش و کاش و کاش و کاش...یارم نیز در کنار آن دو باشد اما افسوس که او مثل یک پرستوی تنها سفر کرده است باران بیا تا باهم خالی شویم تا از این بغضی که در آسمان قرار گرفته است عاری شو و من نیز از این سرنوشت روحی نیز خالی شوم ، ، ، باران ببار که دلم هوایت را کرده است

+ نوشته شده در 90/02/28 21:21 توسط محمدرضا مصدق پور |


X

من مرد شبهای تنهاییم...شبهایی که خسته و حیرون رو به آسمون نگاه می کنم و به ماه خیره میشم ... شبایی که توی کلبه ی تنهاییه خودم اشک میریزم...من مسافر تنها و غریبم که خودمو به دست باد سپردم...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1390

اردیبهشت 1390


برچسب‌ها

شعر (1)
عشق (1)
تنهایی (1)
درد جدایی (1)
کلبه تنهایی (1)


پیوندها

مطالب جالب
سیاه نوشت
زندگی مبهم
مدل


    تعداد بازديدها:


-------------------------------------------